تبليغاتX
"بهار"

"بهار"

 

می ترسم

از اینکه باشم و بهار برود

از اینکه بهار بیاید و نباشم...!

امشب تقویم رمضان را گشودم

 برای اذان های افطار چند نجوا نوشتم

ترسیدم

که بهار بیاید

به او نرسم...!

 

 

پ.ن۱:دلم سخت تنگ دیدار است...! 

پ.ن۲: نمی دانم چرا این روزها اینقدر از دنیا، اینقدر از خودم می ترسم...!

پ.ن۳: می ترسم، عجیب ابن الوقت شده ام...!

 

نوشته شده در سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:8 توسط زهرا| |

 

این روزها ابرهایی روی شهر برکت می باراند

به خدا که بعد از تعطیلات نه چندان مبارک عید نوروز

 یک روضه کوچک برای شستن خیلی تیرگی ها لازم بود

وای

اگر نبودی

بانوی عشق و اشک...!

 

ایام فاطمیه تسلیت باد!

 

نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:0 توسط زهرا| |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ای آنکه قلب ها و دیده ها را دگرگون می کنی

ای آنکه روز و شب را تدبیر

ای متحول کننده قلب ها و احوال

حال ما را به بهترین حال متحول فرما!

 

 

بیا و راست بگو

چیست مذهبت ای عشق!

که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید

(مرحوم قیصر امین پور)

 

هیس!

هیاهو نکن

تا نفس های خاک را بشمارم

رمین

نفس هفتمین را که کشید

اتفاق خواهد افتاد

که برکه

تاول بزند

و درخت

دست هایش را از جیب بیرون اورد

چه کسی می گوید زود است؟

کمک کن

عقربه های ساعت بزرگ را بچرخانیم و به گل برسانیم

وقت است

همه را بیدار کن

همه را، جز تاک ها

که دارند خواب شراب می بینند.

(حسین منزوی)

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت...!

 

 

نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:44 توسط زهرا| |

 

 

خوش به حال سال شمسی که ماه دوازدهمش آمد...!

 

 

پ.ن: دیگر نه ترانه حریف دلتنگی هایم می شود نه گریه های تنهایی، نمی آیی؟!

 

 

 

نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1390ساعت 20:47 توسط زهرا| |

 

"وجدان تاريخ ، همواره قلمي براي كشيدن خطّ سرخ به اباطيل و مزخرفات و اسماي دروغ گويان آماده كرده است ."

 

گاهی که تمردمی کنم دستم را می گیری و به زور هم که شده می کشانی به سمت خودت و کسانی که برایت عزیز و وجیهند.

دیشب حال و هوای خوبی نداشتم اما تو که نمی گذاری از دستانت رها شوم! مثل همشه التماست می کنم که مگذار از دستت بروم و باز با همه وجودم می خوانم نمی گذارم از دستم بروی اما خواست تو بر خواست من رحجان دارد. این تویی که مثل همیشه وفاداری!

دیشب حدود سحر با صدایی از خواب بیدار شدم. دیشب بر خوان بزرگ دیگری میهمان شدم

می نوشیدم و مست می شدم

یادم نمی رود روزهایی که سوالات جبر و اختیارم را پاسخ گفته بود

به یاد می آورم که جان های آدمیان زیباترین گلهای باغ آفرینش بود درکلامش

او که دین را بدون برخورداری از رویکردی علمی، فاقد ارزش و علم بدون دین را ساخته ای میان تهی می دانست

به نظر وی متفكرين تماشاگر، انديشمندان تجريدپرستند، همچنانكه درون بين هاي تماشاگر، هواخواهان عرفان منفي اند. 

در ادامه شما را به گزیده ای از معارفش دعوت می کنم:


 شخصي كه تنها نيروي انديشه را به كار ببندد و جز انديشه ، فرصت فعاليّت به هيچ يك از قواي دروني ندهد، مانند اين است كه فقط يك عينك به چشم دارد. 


 در اثر بعضي از معاصي ، نه تنها وجدان از فعاليت مي ايستد، بلكه گويي وجدان نابود گشته و يك فعاليّت در انسان بروز كرده است . 


او که می گفت: بخنديم ، امّا سرمايه خنده ما، گريه ديگران نباشد. 


جهان يا انسان بدون حركت ، مساوي است با نيستي

 

 

دواي جهالت هاي بشري ، سؤال است . بياييد آنچه را نمي دانيم ، سؤال كنيم و تا بتوانيم ، سؤال ها را بي جواب نگذاريم . 


 
نازپروردگان در همه تاريخ ، معتكفان آشپزخانه ها بوده اند. 


 آري ، تنها يك مسئله اساسي مطرح است . اين مسئله عبارت است از: تشخيص سايه وجود از اصل وجود... 


 بهشت ، انعكاسي از موجوديّتي است كه انسان در اين زندگاني تحصيل كرده است : از محقّرترين لذايذ گرفته تا لقاء الله و رضوان الله و ايّام الله . 


 اگر انسان ها مي دانستند كه عامل اساسي ترين خنده هاي آنان ، هماهنگي مرموزي با گريه هاي آنان دارد، عظمت ديگري داشتند.


جامعه صنعتي ، معبدي است كه قرباني مي خواهد.


به عقيده ما، بشر يك ميليون اشتباه ندارد، بلكه تنها و تنها، يك اشتباه مرتكب شده است و آن اين است كه : هدف و ايده آل زندگي خود را نمي داند.


كسي كه حيات را نمي شناسد، نمي تواند از حيات واقعي برخوردار شود. 


 جان آدمي ، در زنداني است كه كليدش در دست خود اوست . 


 زندگي بي محور و فاقد اصل ، نتيجه اي جز فرو رفتن در تناقضات و مبارزه با خود در بر ندارد. 


 اگر يك انسان نتواند اصل تعهد را در زندگاني خويش قبول كند، مانند اين است كه نمي داند از كجا آمده است .


اعتقاد به خداوندي كه نقشي در زندگي معتقد ندارد، اعتقاد نيست ، بلكه نوعي از پديده هاي دروني است كه تشريفات رواني ناميده مي شود. 


 بي اعتنايي به وضع انسان ها، درست شبيه به بريدن جزء از مجموع پيكر است

پ.ن: روح بزرگ علامه محمد تقی جعفری (ره) با پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام)محشور باد!

نوشته شده در دهم اسفند 1390ساعت 13:59 توسط زهرا| |

گاهی دلم برای خلوت هایم زیر آن درخت رازدار تنگ می شود

دلم برای قدم زدن با نسیم

همراه باران  چکیدن از آسمان

برای جرعه جرعه سکوتی که در کتابخانه می نوشیدم

دلم گاهی برای دویدن در جاده کودکی

برای نشستن پای صحبت استاد

برای آینه آسمان شدن 

دلم برای حتی گریستن تنگ می شود

 

دعا کن تا تمام دلتنگی هایم را در تو حل کنم

تو نقش اول داستان زندگی منی

تو تکلیف منی

  عشقم

 تحصیلم

 شغلم

 حتی عبادتم

خانواده من!

 

پ.ن۱: در زمانه ای که اشکال جدید خانواده در حال ظهور است، در زمانه ای که خانواده دست و پاگیرترین بهانه فمینیست ها برای پیشرفت زنان شده، در زمانه ای که خانواده از معنا تهی می شود، در شهری که به ازای هر ۴ ازدواج ۲مورد به طلاق منجر می شود، پاسداشت خانواده کمتر از عبادت نیست.

 

نوشته شده در هفتم اسفند 1390ساعت 9:43 توسط زهرا| |

 

"الدین هو الحب و الحب هو الدین"

دین همان محبت و محبت همان دین است

در این حدیث شریف، محبت محصور زمان و مکان خاصی نمی شود

محبت لازمه و معرف دین ماست.

اگر دین همان محبت است، خوب است که به این سوال پاسخ دهیم :

راستی ما چقدر دینداریم؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمان آن رسیده تا بیاموزیم حقیقت را از درون هر تفکری بیرون بکشیم اما فراموش نکنیم که هویت ما هم حقیقتی است که باید آن را نیز بیابیم و دریابیم.

حقیقت ولنتاین محبت است اما آنچه مهم است پاسخ به این پرسش است:

چه محبتی و چگونه محبت ورزیدنی؟!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

وقتی آزادترین و بی‌دغدغه ترین محبت‌ها در دلم جوانه می‌زنند

 دلم به دوستی شماها خوش می‌شود

 وارستگانی که نه اسیر می‌شوند و نه اسیر می‌کنند

آنها که همیشه در حال آموختن هستند

 دنیا با شماها زیباست

 به خاطر وجودتان سپاس

 

نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:47 توسط زهرا| |

کاش...

 

این روزها همه چیز بوی بهار می دهد

 بهار طبیعت

بهار انقلاب

بهار حرف های خوب

رادیو و تلویزیون بهاری

.

.

.

همه چیز بهاری شده است

این روزها همه حرف از همدلی و صداقت و دوستی می زنند

حرف از آزادی

حرف از انتخاب

حرف از شنیدن همه صداها

همه چیز خوب پیش می رود

پارک ملت هم...!!!

.

.

کاش همه فصل ها فصل انتخابات بود!!!

 

نوشته شده در هجدهم بهمن 1390ساعت 12:23 توسط زهرا| |

 "بهار" 

 

همچون دانه ای زیر برف

 فرصت بهار را انتظار می کشم

 بار امانت شکفتن

صخره های خارا را شکاف خواهدداد

 

من نغمه "نفخت فیه من روحی" را شنیدم

حتی دیدم که لب بر لبان انسانی گذاشتی و از روح بزرگت در او دمیدی

و اولین دم آن انسان از وجود من تسبیحت گفت

آن لحظه به تمامه سنگینی بار امانت را بر دوشم حس کردم

سلول ها به طرز معجزه آسایی در حال زایش بودند

و تو

لحظه به لحظه با زیبایی و سرعت تصورناشدنی در من می بالیدی

تو معجزه این قرنی

و معجزه تمام قرنها...

کودک نازنین من!

بندبند انگشتانت سفیر "قل یحییها الذی انشاها اول مره و هو بکل شی علیم" است

می خندی و خداست که لبخند می زند

آلودگیهایت را می زدایم و خلیفه نام "طاهر" می شوم

آراسته ات می کنم و نوازش های بهار را بر وجودم حس می کنم

صدای رزاقیت خدا را می شنوم وقتی که با صدای گرسنگی ات از خواب برمی خیزم

خدایا به عدد قطرات باران

به عدد نفوس آدمیان گذشته، حال و آینده

به عدد آنچه به شمار نمی آید

 تو را بر این تندیس باشکوه سپاس!

 

 پ.ن۱: سوره مبارکه "یس" آیه۷۹

پ.ن۲:باران که می بارد بیشتر به یاد آسمان می افتم، بی خود نیست که بهار بی باران می میرد.

پ.ن۳:خداوندا! کمک کن ایمان بیاوریم! مومنانی هستیم که ایمانمان دستانمان را به هوای زایش به آسمان اسماء، بلند نمی کند.

 پ.ن۳:سکوت! تو را قسم که هر لحظه گوشزدم کنی که فراموش نکنم کجا هستم. نکند با من کاری کنی که صخره باقی بمانم!

پ.ن۴: این روزهایی که حس بار امانت بر شانه هایم سنگین تر شده، بیشتر حست می کنم، بهار!

پ.ن۵: : برای دوستانی که از علت غیبتم پرسیده بودند: ۸ آذر به دنیا آمد و "امیر محمد" نام گرفت.

 

نوشته شده در پانزدهم بهمن 1390ساعت 23:17 توسط زهرا| |

سلام بر حسین (ع)

 

به نام تو که می رسم نمی توانم سکوت کنم

نمی توانم بی تفاوت باشم

شوری از درونم می جوشد که نمی توان پنهانش کرد

از تو که می نویسم یعنی هنوز زنده ام

از تو که می گویم یعنی که هنوز دنیا برای زندگی کردن بهانه ای دارد

بعد از این همه سکوت

به دنبال هیچ واژه ای نمی گردم تا عظمت آغاز ده شب بی خبری از دنیا و عقبی را تحریر کنم

"حسین"

نامی که دلها به عشق و هوایش مستند

کلمه ای که حتی حروفش روزی حیات می بخشد

معنایی که هزاران هزار بهانه برای بندگی کردن و عاشقی کردن می دهد

وجودی که به برکتش گردون را می چرخانند، قضا را اندازه می کنند و قدر را حتمیت می بخشند

تو کیستی سالار قلب ها!

 که یادت و شوری که از عشق تو در دلها زنده می شود برای تاب آوردن در ظلمتکده دنیا کفایت می کند؟!

در آستانه اولین روز از آغاز سالی نو در صفحه شناسنامه ام که مصادف شدنش با آغاز محرم را به فال نیک گرفته ام و در آستانه روزهای ماتمت، در حالیکه در انتظار دردی سرشار از رحمت نشسته ام، با کلمه  پنهان وجودی ام زمزمه می کنیم:

ای حسین!

درود بر تو و بر همه ارواحی که در آستانت خفتند!

درود خدا تا ابد بر شما تا هستیم و شب و روز هست!

ای اباعبدالله!

بزرگ است سوگت و سترگ و عظیم است مصیبتت بر ما و بر همه مسلمانان

 و بزرگ و وسیع است مصیبتت بر آسمانها و بر همه اهل آسمان

خداوند لعنت کند امتی که ستم و بیداد را بر شما خاندان مطهر بنیاد کرد!

پروردگارا! ما را به زندگی محمد و آلش زنده بدار و به مرگ آنان بمیران!

پروردگارا!٬ ما را بواسطه حسین (ع)، در دنیا و آخرت نزد خود آبرومند قرار ده!

خدا را سپاس می گویم بر داغ بزرگ دلم!

پروردگارا شفاعت حسین (ع) را روزیمان کن در روزی که بر او وارد می شویم و گام های صداقت و راستیمان را نزد خود با حسین (ع) و اصحابی که جان خود را برایش فدا کردند، ثابت بدار و این درود را آخرین درود ما بر آنان قرار مده...!

آمین یا رب العالمین!

 

ایام عزای حضرت حسین (ع) تسلیت باد!

 

نوشته شده در پنجم آذر 1390ساعت 8:26 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody